آناستیژیا ؛ تحریف ِ دوست داشتنی ِ واقعیت ! ...

سمیرا آشیان
 
روسیه . 1918
دهقانان که زندگی ِ فلاکت باری را طی ِ نبرد ِ بی هدف و خانمان برانداز ِ روسیه – ژاپن پشت ِ سر گذاشته اند به تدریج نارضایتی ِ خود را بروز می دهند . دامنه ی آشوب و تظاهرات ِ ناراضیان ، کم کم به کانون ِ مسبب ِ نا آرامی ها هم کشیده می شود :

خانواده ی سلطنتی ِ رومانف
تزار ، وجهه ی ملی اش را از دست داده و بعد از اینکه سربازانش در سال ِ 1905 تعداد ِ زیادی از تظاهرکنندگان را به خاک و خون کشیده اند ، نیکلاس ِ خون آشام لقب گرفته . حالا در حالی خود و خانواده اش را تسلیم ِ انقلابیون ِ کمونیست می کند که بیش از یک سال است از سلطنت خلع شده .
انقلابیون خانواده ی رومانف را در اتاقی در زیر زمین ِ دربار جمع کرده اند . نیکلاس برای همسر و پسر ِ بیمارش آلکسیس ، دو صندلی درخواست می کند . وقتی صندلی ها را می آورند یورووسکی ، مامور ِ اعدام ازشان می خواهد به ترتیبی که او تعیین می کند ، سینه ی دیوار بایستند : شما این جا ، و شما ، شما این سمت ...
یازده سرباز ِ مسلح به سرعت وارد می شوند و روبروی تزار ، همسرش الکساندرا ، پسرش آلکسیس و چهار دخترش : اولگا ، تاتینا ، ماریا و آناستیژیا و نیز بورتکین ، پزشک ِ خانواده و سایر ِ خدمه صف می کشند . یورووسکی سینه ی تزار را نشانه می گیرد و اولین گلوله را شلیک می کند . حکم ِ تک تک ِ سربازها هم روشن است : هریک سینه ی فرد ِ خاصی را نشانه می گرد و ...
کمی بعد خاندان ِ سلطنتی ِ رومانف جلوی چشمان ِ جیمی ، سگ ِ دست آموز ِ تزار که گوشه ای چمباتمه زده در خون ِ خود می غلتند .
... این روایت ِ دقیق ِ تاریخ است . گفته اند جنازه ها را متلاشی کردند ، رویشان اسید سولفوریک ریختند و دفنشان کردند . نقلی از تاریخ هست که می گوید جنازه ی آناستیژیا و برادرش الکسی بین ِ باقی ِ جنازه ها یافت نشد . گفته می شود که او کشته نشده و احتمالن – در همان وضعیت ِ زخمی - به شکلی از محل ِ واقعه فرار کرده است . بر اساس ِ این حدس احتمال می رود آناستیژیا حافظه اش را به کلی از دست داده باشد و باقی ِ عمرش را در بی خبری ِ کامل از وقایع ِ گذشته گذرانده باشد . حدس ِ دیگری هست که می گوید سربازی که احتمالن دلش به حال ِ او سوخته ، مخفیانه او نجات داده و به جای امنی رسانده . شاید جایی با هم ازدواج کرده اند و کل ِ وقایع را هم برای همیشه مسکوت نگه داشته اند . با این حال در سال ِ 1998 هنگام ِ ساختمان سازی در محل ِ کلیسای ارتدکس در خانه ی ایپاتیف ( محلی که خانواده ی تزار آنجا اعدام شدند ) بقایای اجساد ِ فرزندان ِ آخرین تزار ِ روسیه نیز کشف شد و تحقیقات ِ باستان شناسی بر روی جمجمه ها ، هویت ِ آناستیژیا و برادرش آلکسی را هم به طور ِ قطعی روشن کرد . لذا گفته می شود که آناستیژیا هیچ وقت نجات پیدا نکرده و طی ِ همان واقعه ، با دیگر اعضای خانواده اش به قتل رسیده و دفن شده است .

این روایت ِ پرتنش ، اینقدر گره و مایه های بدیع دارد که دستمایه ی تخیل ِ هنرمندان قرار بگیرد و کارتون ( آناستیژیا ) – محصول 1997 -

20th Century FOX movie
از دلش در بیاید . ( به کارگردانی و تهیه کنندگی : دان بلوث ، گری گلدمن )
اثر ِ زیبایی که روایت ِ واژگونه ای از واقعیت ِ تاریخ است اما با ظرافتی هنرمندانه به دل می نشیند .
قصه با روایت ِ مادر بزرگ ِ آناستیژیا شروع می شود . ملکه ماری فئودوروونا رومانووا که گفته می شود رابطه ی عاطفی ِ بسیار عمیقی بین ِ او و نوه اش برقرار بوده و اسرار ِ مگویی با هم رد و بدل می کردند ! آناستیژیا هدیه ی ارزشمندی از مادربزرگش داشت که یک عروسک ِ خیلی نفیس از جنس ِ چینی بود و در کارتون با جعبه ی ظریفی جایگزین شده بود که دو عروسک ِ رقصان با ملودی ِ زیبایی درونش در گردشند . این موسیقی ِ جاری در کل ِ فیلم برگرفته از ترانه ی مشهور ِ ( ماه ِ مارسی ) است که قوی ترین جاذبه ی رمانتیک ِ فیلم را رقم می زند و در سکانس های مختلف با ترانه های متنوعی از زبان ِ مادربزرگ و آناستیژیا همراه شده است .

محبت ِ عمیق این نوه و مادربزرگ در کارتون هم به خوبی نمود دارد . شب ِ مهمانی ِ سلطنتی ، ملکه گردن بندی به آناستیژیا می دهد که رویش منقوش شده : با هم در پاریس ! این نشانه تا آخر ِ فیلم با آناستیژیاست و در نهایت پس از سالها ، نوه و مادربزرگ را به هم می رساند . هرچند چنین دیدار ِ دوباره ای هیچ وقت در عالم ِ واقع حاصل نشد و ملکه ، نوه اش را برای همیشه در حمله ی انقلابیون از دست داد . ضمنن از آنجا که از تاریخ برمی آید ظاهرن روابط ِ ملکه و عروسش الکساندرا چندان تعریفی نداشته ! و در فیلم هم حضور ِ بسیار کمرنگی از مادر آناستیژیا ( آن هم در تابلویی که بر دیوار ِ کاخ آویخته شده ) می بینیم – از ملاحظات ِ کارگردان به نفع ِ ملکه ماری رومانووا !!
تزار هم محبت ِ خاصی نسبت به این دخترکش داشت و در آغازین صحنه های فیلم می بینیم آناستیژیا نقاشی ای – از یک عروسک ِ نشسته بر صندلی - برای پدرش کشیده بود که اصلش هنوز هم موجود است :




 

اما شاید بتوان گفت طرح ِ چهره ی تزار نیکلاس رومانف در کارتون ، نسبت به باقی ِ شخصیت ها شبیه ترین تصویر به چهره ی واقعی اش است – بر خلاف ِ شخصیتش ! - در آغاز ِ فیلم می بینیم که تزار نسبت به حضور ِ غیر ِ منتظره ی راسپوتین در دربار ، با قاطعیت و تحکم ِ تمام برخورد می کند در حالیکه ظاهرن در عالم ِ واقع ، شخصیتی نسبتن منفعل داشته و همین امر ، باعث شده بود سررشته ی خیلی از امور خود به خود به دست ِ راسپوتین بیفتد .

اما راسپوتین ِ خبیث ؛
به جرات می توان ادعا کرد که طراحی و شخصیت پردازی ِ ماهرانه ی هنرمندان ، چهره ی حقیقی ِ این فرد را خیلی موفق از آب در آورده . گفته شده که راسپوتین مردی روحانی و قدیس نما ، با موهای بلند و افشان و چشمانی تیز و نافذ بوده که پیش از به شهرت رسیدنش کشیشی ساده و بی سواد بیش نبوده است . شهرت ِ او پس از آگوست ِ 1904 بود که اولین پسر ِ نیکلاس یعنی آلکسیس پا به دنیا گذاشت . آلکسیس تنها پسر ِ خاندان ِ رومانف و تنها وارث ِ تاج و تخت ِ این خاندان بود که از بدو ِ تولد با هموفیلی دست و پنجه نرم می کرد و لذا بسیار ضعیف بود . اما در نوامبر ِ 1905 بنا به پیشنهاد بعضی نزدیکان ِ دربار ، راسپوتین را برای معالجه ی آلکسیس به حضور ِ تزار و همسرش بردند که می گفتند از قدرت ِ هیپنوتیزم ِ بالایی برخوردار است و کارهای خارق العاده ای از دستش بر می آید .



می گویند راسپوتین به بیمار نزدیک شد و پیشانی اش را لمس کرد . آلکسیس به طور ِ تصادفی چشم هایش را باز کرد و لبخندی زد . تزار و همسرش که آدمهایی ساده و احساساتی بودند تصور کردند راسپوتین برای شفای فرزندشان از جانب ِ خداوند مامور است و کم کم اینقدر میدان را برایش باز کردند که پایش به محافل ِ خاص ِ درباری هم باز شد . اما به زودی داستان های شهوت رانی او و روابط ِ نامشروعش با اشراف و نجیب زادگان ِ درباری و حتا خود ِ الکساندرا بر سر ِ زبان ها افتاد و نفرت ِ عمومی ِ مردم را از خاندان ِ سلطنتی دامن زد . با این حال او به شدت مورد ِ عنایت ِ الکساندرا قرار گرفته بود به طوری که وکلا ، وزرا و رجال ِ دولتی با مشورت ِ وی عزل و نصب می شدند .
در حالی که روسیه در گرداب ِ جنگ ِ جهانی اول غوطه می خورد ، خاندان ِ سلطنتی مطیع ِ هوس های این مرد ِ مقدس ماب بود .



در فیلم می بینیم که راسپوتین در حضور ِ تزار و درباریان ، سرنوشت ِ شوم ِ خاندان ِ رومانف را به وضوح پیش بینی می کند . چنین چیزی حقیقت دارد و در واقع ِ امر ، او به طرز ِ غریبی جزییات ِ حمله ی انقلابیون و سقوط ِ این خاندان را بی اینکه سر و سری با شورشیان داشته باشد طی ِ نامه ای – دو ماه زودتر – خبر داده بود :
"I write and leave behind me this letter at St. Petersburg. I feel that I shall leave life before January 1...If I am killed by common assassins, and especially by my brothers the Russian peasants, you Tsar of Russia, have nothing to fear, remain on your throne and govern, and you, Russian Tsar, will have nothing to fear for your children, they will reign for hundreds of years in Russia...if it was your relations who have wrought my death, then no one in the family, that is to say, none of your children or relations, will remain alive for more than two years. They will be killed by the Russian people...You must reflect and act prudently. Think of your safety and tell your relations that I have paid for them with my blood. I shall be killed. I am no longer among the living."
Pray, pray, be strong,
think of your blessed family.
Grigory
با توجه به همین قدرت ِ خارق العاده ، راسپوتین به یک شخصیت ِ غیر طبیعی تبدیل می شود و در کارتون حتا پس از مرگ نیز حضور ِ سمج ِ خود را تا آخرین لحظه بر سناریو تحمیل می کند .
سر و کله ی او تقریبا هرجایی که اراده کند پیدا می شود : یک بار در پترزبورگ ، یک بار در آلمان و بار ِ دیگر در پاریس ! ضمنن چیزی هم شبیه ِ شیشه ی عمر با خودش دارد که سرانجام توسط ِ آناستیژیا شکسته می شود و فیلم با ذوب و محو ِ کامل ِ او به انتها می رسد .
اما این تصویر ِ سینمایی ، تنها نمادی از فرجام ِ واقعی ِ راسپوتین است :
گروهی از شورشیان به این نتیجه رسیدند که تنها راه ِ نجات ِ کشور ، از میان برداشتن ِ راسپوتین است . لذا با دعوت ِ او به یک مهمانی مقدار ِ قابل ِ توجهی سیانور در غذای او ریختند ولی او بسیار جان سخت به نظر می رسید . پس از نوشیدن ِ زهر دو سه بار با گلوله به او شلیک شد . او بلافاصله نقش بر زمین شد اما چند لحظه بعد ناگهان برخاست و به خیابان گریخت . یکی از شورشیان به سرعت دنبالش رفت و با شلیک دو گلوله ی دیگر او را از پای درآورد .
سپس دوباره او را گرفتند و دستهایش را بستند و نزدیک ِ رودخانه ی یخ زده ی نوا رساندند و از آنجا درون ِ حفره ای که از شکستن ِ یخ ِ ضخیم ِ رودخانه ایجاد شده بود پرتاب کردند . ولی در کمال ِ ناباوری دیدند راسپوتین در حال ِ تقلا برای گشودن ِ دست های خود و خروج از رودخانه است . آنها به قدری آنجا ماندند تا شاهد ِ مرگ ِ قطعی ِ راسپوتین شدند . جسد ِ راسپوتین فردای آن روز توسط ِ آب ِ رودخانه دوباره به ساحل برگردانده شد و نگرانی های جدیدی را در دل ها زنده کرد . با اینکه او به راستی مرده بود شورشیان جسدش را برای اطمینان خاطر سوزاندند و دوباره به آب انداختند .
اما در فیلم ، می بینیم که پیشگویی ِ شوم ِ راسپوتین محقق می شود و خاندان ِ رومانف تحت ِ محاصره ی شورشیان در می آیند . این بخش از فیلم – که با ضرباهنگ ِ خوبی به تصویر کشیده شده - تقریبن هیچ نسبتی با حقیقت ِ ماجرای مذکور ندارد . آناستیژیا در این قسمت هشت ساله است و در واقع ِ امر ، هفده ساله . او همراه ِ مادربزرگش نبود ، از هیچ در ِ مخفی ای عبور نکرد و هیچ گاه نتوانست از قصر خارج بشود . بل همانجا در کنار ِ والدین ِ خود تیرباران شد .
اما قصه ی ناپدید شدن ِ جنازه ی آناستیژیا تا سالها دهان به دهان می گشت و شاید تنها روزنه ی امید ِ مادربزرگش بود که آن وقت به تنهایی در پاریس زندگی می کرد . او برای یافتن ِ آناستیژیا جایزه ای هشت میلیون دلاری ترتیب داده و همین باعث شد سروکله ی زنهای بسیاری پیدا بشود که ادعا می کردند آناستیژیا هستند ! آنچه در فیلم روایت نشده – و البته نسبتی هم با سناریو ندارد - قصه ی زنی به اسم ِ آنا اندرسون است که به شدت سر ِ ادعایش مصر بود . حتا برای امتحان ، عکس هایی از اقامتگاه ِ خصوصی ِ تزار را هم نشانش دادند و او توانست زوایای پنهانی و مخفیگاه ِ اقامتگاه را برایشان بازگو کند . ولی در سال ِ 1994 یکی از کارشناسان ِ ژنتیک با آزمایش های متعدد ( دی ان ای ) ثابت کرد او آناستیژیا نیست و یک کارگر کارخانه ی لهستانی است . با اثبات ِ این قضیه ، پرونده ی ماجرا هم برای همیشه بسته شد .
حضور ِ دیمیتری هم بار ِ عاطفی ِ قصه را به دوش می کشد . دیمیتری یک پسرک آشپز است که آناستیژیا و مادربزگش را از در ِ مخفی فراری می دهد و سالها بعد ، دست ِ تقدیر دوباره مسیر ِ زندگی ِ او و آناستیژیا را به هم می رساند . جالب اینجاست که دیمیتری ِ واقعی هیچ نسبتی با دیمیتری ِ جذاب و ماجراجو و وفادار ِ کارتون ندارد و فقط پسر عموی پدر ِ آناستیژیا بوده . او یکی از شورشیانی بود که در برنامه ی قتل ِ راسپوتین حضور داشت ( ظاهرن کسی که او را به مهمانی دعوت کرد ) و هیچ نوع رابطه ی عاشقانه ای هم با آناستیژیا نداشت !

 


ربط ِ والدیمیر ِ واقعی و کارتونی هم به همین اندازه بی ربط است !
همین اشاره کافیست که والدیمیر ِ واقعی ، سردسته ی قتل ِ عام ِ خانواده ی رومانف بود ! ...
خیلی از روایت های فیلم در قالب ِ موسیقی و ترانه است . حتا مردم ِ کوچه و بازار هم آوازه خوان اند و توضیحات ِ دقیق تر ِ قصه را در قالب ِ رقص و سرود روایت می کنند . نکته ی جالب ِ دیگر ، تلفیق ِ تکنیک ِ دو بعدی و سه بعدی در طراحی ِ فضاها و شخصیت هاست ( دروازه و فضای کاخ و لوستر و صندلی ها و باقی ِ جزییات ) . به نظر می رسد تاثیرگذارترین سکانس ِ عاطفی فیلم ، بازگشت ِ آناستیژیای بی خانمان پس از سالها به کاخ ِ متروکه ی اجدادش باشد و زمزمه ی همان ترانه ی آشنای سالهای قدیم:
Once upon a December …
 
در نهایت نیز فرجام ِ همه چیز در فیلم به خوبی و خوشی ختم می شود .
آناستیژیا از روی نشانه ای که سالهاست بر گردن آویخته ( با هم در پاریس ) به مادربزرگش می رسد و
هرکسی هم جفت ِ هم قد و قواره ( ! ) ی خودش را پیدا می کند ( آناستیژیا ، دیمیتری ، والدیمیر و حتا موجود ِ بدترکیبی که همراه ِ راسپوتین بود ! )
و همه عاقبت به خیر می شوند ...
 
با مرور آن روایت ِ تلخ اما ،
هر ذهن ِ بیداری افسوس می خورد ،
که کاش آن شکاف ِ عمیق ِ طبقاتی و خشم ِ توده ی عوام نبود و ؛
سرنوشت ِ آن کودکان ِ معصوم ، چنین تلخ و غم انگیز رقم نمی خورد ...
 
 

 


پ . ن :
قتل ِ دسته جمعی ِ خانواده ی رومانف یک رویداد ِ غیر ِ منتظره در تاریخ ِ روسیه بود .
این رویداد یکی از مراحل ِ پایانی ِ یک انقلاب ِ طولانی و توام با خشونت بود که نه تنها مسیر ِ تاریخ ِ روسیه ، بلکه اوضاع ِ کل ِ دنیا را تحت ِ تاثیر ِ خود قرار داد .
 
با استفاده از :
http://www.pilban.com
http://www.royalty.nu
http://members.tripod.com/~Pharaoh30/
http://www.bcdb.com
طراحی چهره ی آناستیژیا :
http://www.foxhome.com/anastasia/animation/index.html
 

 
 

اینجا خانه بچه های سر زمین زیتون است . محلی برای فهمیدن و فهماندن این مهم که ...

 

Free Website Counter
 

Copyright © www.zeitoon.net

 2005 All Rights Reserved-استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

design: www.webnegasht.net