توضیح : ستون برگ های پاره پاره قرار است ستون پابت ای باشد برای
ادبیاتی که در راه اصلاح امور جهان کوشیده است از هر کجا که باشد
... این اولین شماره تقدیم به تمام ذهن های بیدار :
نام کتاب: برگ های زیتون
شاعر : محمود درویش
ترجمه : یوسف عزیزی بنی طُرُف
ناشر: انتشارات رَز ... از مجموعه کتاب های در قلمرو شعر شماره 17
تاریخ انتشار : 1356
شماره باز یابی در کتابخانه ملی : 1365،95ر/18033الف،4862،PJA *
فهرست اشعار : کارت شناسایی/به خواننده/تبعیت/یک سرود/از یک
انسان/آرزو/و با کفن برگشت/مرگ در جنگل/صورت های سه گانه/وعدهگاه
نخستین/یک ترانه/نماز/نامه ای به تبعید/از پایداری ها/؟/از آرزو ها
/سونا/کلمه/گریه/برای او/دیداری دگر/عشق ما/توهم/کمند/درباره
شعر/پوست پرتقال/غزل/خشم و اندوه/اوراس/بهترین
عشق/رباعیات/لورکا/شوق روشنایی
کتاب برگ های زیتون مجموعه ای زیبا از اشعار شاعر بنام فلسطینی "
محمود درویش" است. آن چه درباره ی این کتاب عجیب است این است که
آخرین و اولین چاپ آن مربوط به قبل از انفلاب و سال 1356می باشد .
و از آن زمان تا به حال تجدید چاپ نشده است . در زیر یک شعر بلند و
یک شعر کوتاه از این مجموعه برای آشنایی با کلام محمود درویش آورده
شده است .
بخش هایی از متن :
آرزو
هم چنان در ظرف های تان مقداری عسل هست
مگس را از ظرف های تان برانید
که عسل مصون بماند!
هم چنان در تاکستان های تان خوشه های انگور هست
شغال ها را برانید
ای نگه بانان تاکستان
تا انگور های تان برسد
هم چنان در خانه های تان حصیری است ... و دروازه ای
بببندبد منفذ باد را از کودکان تان
که کودکانتان بخوابند
باد سزمای سوزانی دارد ... پس دروازه ها را ببندبد
هم چنان در قلب هایتان خون هست
ای پدران آن را دور نریزید
زیرا که در درون تان جنینی است
هم چنان در اجاقتان هیزم هست
و قهوه ای ... و کمر بندی از آتش
و با کفن برگشت
1
در شهرمان سخن می گویند
با شوق سخن می گویند
از دوستم که رفت
و بازگشت با کفن
اسم او بود ....
اسم او را نگویید...
بگذارید در قلب های مان باشد ...
نخواهید که کلمه
در هوا چون خاکستر ضایع شود
بگذارید زخمش باز باشد...
درمان راه اش را به سوی او نشناسد
می ترسم ای دوستان ... می ترسم ای یتیمان
می ترسم که بین شلوغی نام ها از یادش بریم
می ترسم که در طوفان های زمستان ذوب شود
می ترسم که بخوابد در قلب های مان ...
دردهای مان ...
می ترسم که بخوابد
2
عمرش ... جوانه ای است که باران ندیده است
زیر مهتاب گریه نکرده است ...
ساعت ها را با بیداری متوقف نکرده است ...
و دست هایش از هیچ دیواری ضربه ندیده است
و چشم هایش به راه شهوتی سفر نکرده است !
و زیبارویی را نبوسیده است ...
غزل را نمی شناسد
به جز
آواز های مطرب محله ی امید
و به هیچ زیبارویی نگفته است : جان
مگر دو مرتبه !
به او توجهی نمی کرد مگر از گوشه ی چشم
جوان کوچک بود...
و ز راه او پنهان شد
او فراوان به هوس مس اندیشید ...!
3
در شهرمان سخن می گویند
با شوق سخن می گویند
از دوستم که رفت
و بازگشت با کفن
آن چه که به مادرش گفت ، هنگامی که قدم هایش پشت در آواز داد:
وداع !
و آن چه به دوستان ... به خویشان گفت: موعدمان فرداست !
چون عادت مسافرین نامه ای نگذاشت
که بگوید باز می گردم و حدس ها خاموش شود
و کلمه ای ننگاشت
که روشن بسازد شب مادرش را
مادرش آسمان و اشیاء را مخاطب قرار داده
می گفت:
ای بالش تخت
ای جامه دان لباس
ای شب !
ای ستارگان !
ای سحاب !
ای خدا !
آیا آواره ای ندیده اید چشم هایش دوستاره؟
دست هایش دو سد از گل
سینه اش بالش ستارگان و ماه
و شعرش ترجیح بند با دو گل!
آیا آواره ای ندیده اید
مسافری که سفر نمی داند
بدون توشه رفت ،
چون گرسنه شود در راه
چه کسی به جوان غذا دهد ؟
چه کسی رحم کند غریب را ؟
فلبم برایش می تپد از بلا های طریق
قلبم برایت ای جوان ... ای پسرم !
به او بگویید ، ای شب ! ای ستارگان !
ای طریق ! ای سحاب!
به مادرش بگویید : تحمل نمی کنی جواب را
زیرا که زخم بالاتر است از اشک و از اندوه
و عذاب!
تحمل نمی کنی ... صبر نمی کنی بسیار !
زیرا که او جوان مغرور نمرد !
زیرا که او ...
4
ای مادرش ! اشک ها را از ریشه بر مکن !
مادر، اشک ها ریشه دارند !
هر روز غروب را مخاطب می شوند
و می گویند: ای قافله ی غروب
از کجا می گذری؟
راه های مرگ مملو شد ... هنگامی که سد کردند آن را
مسافران
راه های اندوه بسته می شوند اگر لحظه ای توقف کنی !
لحظه ای
که پیشانی و چشم ها را پاک کنی
از اشک مان یادگاری ببری
برای آن که قبل از ما برفتند ... دوستان مهاجر مان
بعد از مرگ ،از اشک های مان سیراب می کنند ... یادبودی را !
ای مادرش !
اشک ها را از ربشه بر مکن
بگذار در چاه قلب اشک هایی باشند!
فردا ، پدرش ... یا برادرش خواهند مرد
یا من ، دوستش
بکذار برایمان
برای مردگان فردا ، ولو چند اشکی ، چند اشکی!
5
در شهرمان از دوست صمیمی ام سخنی می گ.یند
چگونه رفت و چون زمانه اش مسرور نگشت.
شعله های سربی در گونه های اش
و سینه اش ... و صورتش
امور را شرح ندهید !
من زخم او را دیدم
در پهلو هایش کنجکاو شدم
قلبم پیش بچه هاست
هر مادری گهواره را درآغوش می گیرد
ای دوستان مهاجر بعید
نپرسید
که کی باز می آید
بسیار مپرسید
بلکه بپرسید که کی
مردان آگاه می شوند!
* به علت قدیمی بودن برخی کتاب ها به احتمال زیاد تنها مرجع یافتن
آن ها گنجینه ی کتاب خانه ی ملی است.